سفرمون به روستا ××××× تولد دو سالگیت مبااااااااااااااااارک
سلام پسرم قند عسلم خوبی بازم اومدم تا برات بنویسم عزیز دل مامانی چند روز پیش من و تو و بابا بزرگ و مامان بزرگ تصمیم گرفتیم تا به روستامون که اطراف تبریزه و اسمش هم مهرام هستش سفر کنیم بابایی به خاطر اینکه نتونست مرخصی بگیره نیومد و ما 4 نفر راهی شدیم اونجا روستای پدر و مادر منه من خودم تو بچه گی خیلی میرفتم و میموندم اونجا و خاطرات زیادی از اونجا دارم پسرم از روز اول که رسیدیم جنابعالی اصلا غریبی نکردی و کلی از اونجا خوشت اومده بود خیلی راحت با بره ها و گوسفندا بازی میکردی و ازشون نمیترسیدی حتی از سگا هم نمیترسیدی وقتی بهمون پارس میکردن باید اعتراف کنم که من یکی خیلی وحشت میکردم ولی شما میخندیید و خوشت میومد ای بلا ........




چن روزی که اونجا موندیم هوا خیلی مطبوع و بارونی بود یه بار هم یه تگرگ خیلی شدید اومد که من اصلا تو عمرم همچین تگرگی ندیده بودم بعد از بارون هم هوا عالی میشد و میرفتیم این ور اون ور ولی شما همش آویزون من بودی و بغل کسی نمیرفتی فقط گاهی میرفتی بغل مامان بزرگ وقتی اونجا بودیم خاله اینا یعنی خاله من اومدن و دو روز موندن با اونا هم خیلی خوش گدشت و تو با علی همچنان باری میکردی و کیف میکردی راستی یه دوست کوچولو هم اونجاپیدا کرده بودی اسمش محیا س خیلی نازه با اونم همش بازی میکردی
اینم محیا کوچولو

خلاصه خداروشکر به شما که خیلی خوش گذشت و میل برگشتن نداشتی تاچن روز بعد برگشتن تو خونه یه کم بیقراری میکردی چون اونجا همش به بیرون عادت داشتی قول میدم از این به بعد هر سال ببرمت اونجا عشق کوچولوی من
راستی تولدت هم اونجا گذشت قربونت برم نشد اونجا واست جشن بگیریم ایشاله هزار سال عمرکنی پسر گلم ایشاله توی همه مراحل زندگیت موفق باشی تنها آرزوی مامان فقط و فقط خوشبختی توعه گلم
امیرعلی جان عزیز دلم مامانی خیلی خیلی خیلی دوست داره
عاشقتم پسرم


سفرمون به روستا ××××× تولد دو سالگیت مبااااااااااااااااارک
